برمصاد دیار من

با عرض سلام خدمت همه عزیزانی که به نوعی بنده حقیر میزبان انها هستم امیدوار در همین چند لحظه بتونم به نوعی بدرد بخور واقعه بشم واسه همه دوستان این وبلاگ شخصی می باشد ودر ادمه معرفی دیارم که در بلاگفا داشتم قصد ادامه به کمک خدا و پر محتوا نمودن وبلاگ را دارم امیدوارم که دوستان عزیز نیز لطف خود را از مادریغ ننمایند و با نقطه نظرات خویش ما را در بهتر نمودن وبلاگ خودشان یاری نمایند

برمصا دیها
نویسنده : رضا اسکندری - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٩

سلام به همه هم ولایتی های عزیز

 

 اومدم با یه خبر توپ

 اصل خبر اینکه در روز جمعه نهم بهمن سال جاری ساعت دو نیم بعد از ظهر مراسم شروه با حضور کلی هنرمند که قرار شده نامشون فاش نشه برگزار خواهد شد در ضمن به کسانی که بیشترین قارچ را در این روز در برمصاد پیدا کنند جایزه ای ویژهای همرا با یکدور خر سواری اهدا خواهد شد


comment نظرات ()
 
نویسنده : رضا اسکندری - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٢

جدترین گوشی نوکیا وارد بازار اروپا شد این گوشی به نام ان نهصد می باشد که


comment نظرات ()
 
نویسنده : رضا اسکندری - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۱

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"


من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


comment نظرات ()
دوست ندارم تورا
نویسنده : رضا اسکندری - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٦

تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست میدارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب میشود دوست میدارم

تو را برای دوست داشتن دوست میدارم

تو را به جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست میدارم

تو را به خاطره خاطرها دوست میدارم

برای پشت کردن به آرزو های مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست میدارم

تو را بی آنکه دوستم بداری دوست میدارم

تورا برای دوست داشتن دوست میدارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست میدارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

تو را به جای همه ی کسانی که ندیده ام دوست میدارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست میدارم

تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست میدارم

اندازه ی قطرات باران

اندازه ی ستاره های آسمان دوست میدارم

تو را اندازه ی خودت ، اندازه ی آن قلب پاکت دوست میدارم

تو را برای دوست داشتن دوست میدارم

دوستی


comment نظرات ()
مستی
نویسنده : رضا اسکندری - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٥

آرزو می کنم زندگی مال تو….

مرگ مال من راحتی مال تو….

گرفتاری مال من شادی مال تو…..

غم مال من همه مال تو

ولی تو مال من باشی.

منتظر نباش که شبی بشنوی ، از این دلبستگی های ساده دل بریده ام ! که عزیز بارانی ام را ، در جاده ای جا گذاشتم ! یا در آسمان ، به ستاره ی دیگری سلام کردم !

توقعی از تو ندارم !

اگر دوست نداری در همان دامنه ی دور دریا بمان ! هر جور راحتی ! باران زده ی من ! همین سوسوی تو از آن سوی پرده ی دوری برای روشن کردن اتاق تنهای ام کافی است من که این جا کاری نمی کنم فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم همین !

این کار هم که نور نمی خواهد می دانم که به حرفهایم می خندی.

 آرزویم این است :

نتراود اشک در چشم تو هرگز،

مگر از شوق زیاد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و

به اندازه هر روز ،

تو عاشق باشی،

عاشق آنکه ترا میخواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد

و

ترا دوست بدارد

 

 


comment نظرات ()
نمایشگاه
نویسنده : رضا اسکندری - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٤

کشتارگاه مارها


comment نظرات ()
تهران
نویسنده : رضا اسکندری - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٤


comment نظرات ()
نی
نویسنده : رضا اسکندری - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٤

بعد از رفتنت دستان منتظرم را در باغچه احساس تو کاشتم تا که به وقت
آمدنت درختی شود از چشم انتظاری های من.و تمام خاطرات کخنه ات را
قاب کردم
و بر دیوار احساس فرو ریخته ام آویختم تا تو
بیایی.
هر چند که بغض و کینه همچون پیچکی بر استواری های تن
زخمی دا شکسته ام
پیچیده لیک هنوز سحرگاهان اشک قربانی میکنم تا تو
بیایی
و بعد از رفتنت لحظه ها را میشمارک تک به تک و خورشید را برای
حضور
بیشرمانه اش در آسمان ملامت میکنم.و چشمانم را بدرقه راهت میکنم
و اشکهایم
را پشت پایت میریزم تا که شاید نه برای من به حرم
انتظارم باز ایی
و به نگاه سردت که از پشت پنجره چشمانت به انتظارم طعنه وار میخندید دل
نبستم و از حاشیه تنهایی مسیر گم کرده نفسهایت را
جستجو کردم
من تورا تنها تورا از میان تمام آرزوهایم آرزو کردم تا تو
بیایی


comment نظرات ()